تبليغاتX
چرت و پرتهای شخصی

چرت و پرتهای شخصی

هنوز گیج خوابی....هوا تاریکه...صدای آروم دعاهای شبانه توی گوشت میپیچه...اما اینقدر خوابت میاد که مثل لالایی میمونن برات...داری با لالایی میخوابی که صدای ((بلند شو از خواب چیزی به اذان نمونده )) رو میشنوی...تازه به خودت میایی...از خواب بیدار میشی و میشینی...اما هنوز حوصله بلند شدن رو نداری...بالاخره به خودت فشار میاری و بلند میشی...میری میشینی پای سفره و با صدای رادیو که داره دعاهای قبل از اذان صبح رو میذاره شروع میکنی به خوردن...یه شور و حال عجیبی داری...انگار حس میکنی توی همه خونه های اطراف همه بیدارن و توی خلوت شب دارن سحر میخورن...((تا اذان صبح فقط دو دقیقه))...دست از غذا خوردن برمیداری و میری وضو میگیری ...کم کم صدای اذانو داری میشنوی...مهر و سجاده...نماز کوتاه دو رکعتی و یه شور و حال عجیب...دوباره سرتو میذاری روی بالشت و میخوابی...چشماتو میبیندی ودوباره میری توی یه دنیای دیگه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:47  توسط من  |