تبليغاتX
چرت و پرتهای شخصی

چرت و پرتهای شخصی

خیلی وقته دستی به قلم نبردم و انگشتی به کیبورد نزدم . سالهاست که 29 بهمن یادم میفته که منم هستم..یادم میفته که منم میتونم بنویسم...میتونم ابراز وجود کنم... سالهاست که 29 بهمن منتظرم...منتظر غریبه ها...منتظر آشناها...منتظر اینکه ببینم آیا هنوز انسان هستم یا من هم توی زندگی آلوده این روزگار حل شدم...آیا توی قلب یا ذهن کسی نقش محبت من وجود داره یا نه ...هرسال 29 بهمن به این فکر میکنم که امکان داره چه کسی زنگ بزنه...چه کسی امکان داره اس ام اس بده یا چه کسی پیغامی پسغامی چیزی میفرسته..اما هرسال احساس میکنم کمتر انسان هستم....توی اوج جوونی احساس پیری میکنم ...نمیدونم شاید دچار بیماری خود کم بینی یا شاید بیماری خود پیر بینی شدم . یا شاید دچار بیماری انتها رو نزدیک دیدن...در عین حال که دوره ...ما انسانها به دو چیز زنده ایم ... غذا و محبت ...هروقت تعادل این دو بهم میخوره زندگی ما هم به هم میخوره...از غذا دیگه بدم میاد اینقدر که خوردم و خوابیدم و لذت بردم ....لذت محبت شاید شیرین تر باشه...چه کسی به من محبت هدیه میده ؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 1:21  توسط من  | 

احساس غربت شدید میکنم...نمیدونم کی قراره موفق بشم از خودم فرار کنم...و نمیدونم کی میتونم به احساساتم بفهمونم که بابا عاقلتر باشید...درگیر نشید ...مگه احساس هم عقل داره ؟ موقع خوابمه احتمالا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 1:15  توسط من  |